دوستت دارممممممممممم
که تاریکی وبیداری دلم خواهد برو ای مه که اندوه شب تاری دلم خواهد بیا ای غم بیا ای مونس شب های تارم که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم بکاه ای تن که رنجوری و بیماری دلم خواهد برنجانم... بنالانم...... بگریانم......... بسوزانم............ که سوزو اشک و آه وناله و زاری دلم خواهد کنار بوسه و آغوش تو ارزانی بی دردان که من دنیای دردم عاشق آزاری دلم خواهد بجز روی تو و موی تو و چشم نیکوی تو زهرچه در دو عالم است بیزاری دلم خواهد من برگشتم نمی دونم چرا؟ اگه رفتم کافی نت ج میدم دوستای نازنینم ولی الان آپ می کنم اینم کادوی موفقیتتون تو امتحانات انگار دلش برای بعضی ها تنگ می شود که در مراسم بدرقه اش گریه می کند برایشان! نه اصرار هم فایده ندارد باید برود میرود تا در روح زمان جاری بماند اندکی سکوت کوله بارش را بر دوش می کشد! صدای خشخش کوله اش را بر روی زمین میشنوی؟ چه قدر دلمان تنگ می شود برایش! چه قدر سفید به او می آمد!چه قدر زیبا می خندید! بین خودمان بماند گاهی از صدای بلند خنده اش به خود می لرزیدیم هوای دلمان ابری می شد وقتی اخم هایش را در هم می کشید برای آمدنش لحظه شماری کرده بودیم! وقتی داشت می رفت:جلوی چشمانمان آب می شد و در زمین فرو می رفت! در هوایش گرمی وجودمان چه قدر زیبا تصویر می شد! چه قدر هوا سرد شده بود! چه قدر برف می بارید و باران می آمد! بس است.........! دلمان طاقت گریه های شبنمی ات را ندارد! بگذار با خنده به استقبال بهار جاویدان برویم ای زمستان! تا آمدنت که نوید بخش بهاری دوباره است منتظر می مانیم قرارمان یادت نرود!!!!!!!! سلامممممممممممممممم دوستای گلممممممممممممممممممم آپیدم تا این عید قشنگ و به شما دوستای قشنگم تبریک بگمممممم و رسیدن به تمام آرزوهاتون و واستون آرزو کنمممممممممم فقط همین دوستتون دارمممممممممممم در درون ذهن من هرگز نمی میرد کسی مرگ احساس مرا ماتم نمی گیرد کسی رفته ام من سال ها از خاطرات این و آن یک سراغ ساده ام از ما نمی گیرد کس دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمرکه دربدرم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن منم که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه لحضه به لحضه لعنتم آهای زمین یه لحضه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن.......... ملکوت اشک دنیا اشکاتو پاک کن که میخام سر به تن غم نباشه. الهی سایه چشات از سر من کم نباشه. ببین که پای گریه هات ثانیه ها دق میکنن.. صدای گریه هات میخام تو خاطراتم نباشه وقتی که گریه میکنی ترانه هم دلواپسه.. اشکاتو پاک کن ببین چشمای من چه بی کسه. سکوت کهنه لبات قلبمو اتیش میزنه. داری دیونم میکنی تورو خدا دیگه بسه. زخم قدیمی دلت خوب میدونم که از چیه قشنگ من گریه نکن این شب بد رفتنیه. سخته واسه ترانه هام طاقت گریه هات ولی لهجه هق هقت دیگه یه شعر نا گفتنیه. ملکوت اشک .دنیا... اینا چیزای جالبی هستن که می دونستم و می خوام که شما ها هم بدونین امیدوارم خوشتون بیاد شما می دونستین که نهنگ ها وقتی که جفتشون میمیره تا ۶ روز اونو به دنبال خودشون می کشن؟ می دونستین که قوه ی چشایی پروانه ها توی پاهای اوناست؟ اینو دیگه می دونم نمی دونستین:می دونستین وزن پوست یه انسان تقریبا بیشتر از ۲ کیلو و نیم هستش یعنی حدودا دو برابر مغز یه انسان راستی می دونستین یه آدم توی طول عمرش ۵۰ تن غذا می خوره البته اگه به حالت طبیعی عمر کنه وای اینو یادم رفت بگم بچه ها تمساح ها این همه قدرت دارن ولی زبونشونو نمی تونن بیارن بیرون خب می دونم شما خیلی چیزارو نمی دونین خب منم نمی دونستم اما حالا می دونم که آدما نمی تونن با چشم باز عطسه کنن یا اینکه رشد تعداد ماشینا تو جهان ۳برابر رشد جمعیت دنیاست و این خیلی جالبه که فیل تنها حیونی هستش که نمی تونه بپره خب معلومه چون اگه بپره همه چیز نابود میشه اینم بدونین که همین حافظ خودمون همین حافظ شیرازی تو سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۸۹ میلادی زندگی می کرد دیگه بسه بعد خیلی میدونین این روز ها از حال و احوال خودم سیرم در آینه هایی کدر در حال تکثیرم افکار پوچی در سرم زنجیر می بافد... گویی برای ذهن خود هم دست وپاگیرم فریاد هایم شهر را بیدار خواهد کرد... از بس گله دارد دلم از دست تقدیرم دیروز با من اهل دنیا مهربان ...امروز... طوری به من زل می زنند انگار واگیرم رم کرده اسب ِ سرکش ِ خواب و خیال من بیچاره من ، بیچاره دل ، بی چاره تعبیرم سر را به روی ریلِ آهن می گذارم .... از حال و روزم انتقام سخت می گیرم دیگر برایت شعر هایم را نخواهم خواند ... وقتی کنار خط پایان بی تو می میرم فاصله دختر بچه تا پیرمرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ دختر- نه . - مطمئنی ؟ دختر- نه . - چرا گریه می کنی ؟ دختر- دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ دختر- چون قشنگ نیستم ! - قبلا اینو به تو گفتن ؟ دختر- نه دختر- راست می گی ؟ - از ته قلبم آره... دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شدو آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد به پر وپای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت وگریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن» لا به لای هق هقش گفت: اما یک روز با یک روز چه کار می توان کرد خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید آنگاه سهم یک روز زنذگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد...بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید زندگی را بویید چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند و پا روی خورشید بگذارد و میتواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را تماشا کرد و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت:«کسی که هزار سال زیسته بود.» خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده در خیالم خانه ای ساخته ام که پنجره هایش بوی سادگی می دهد و ساحل لحظه هایش به رنگ آسمان است نمی دانم دلتنگ باشم یا نه ولی من قطه ای از تنهایی ام را آرام آرام در این کلبه جا گذاشته ام خانه ی عشق من جایگاهیست که بغض ترانه هایم با صدای قدم های باران می شکند و بهار هر روز تکرار می شود سهم من از این خانه به تماشا نشستن سادگی هاست می خوام با همه ی لجبازی ها لجبازی کنم و از همه ی دلبستگی ها دل بکنم می خوام همه ی خیال ها رو بی خیال بشم از فاصله ها فاصله بگیرم شبها رو سفید نقاشی بکشم و واسه آسمونش ۲تاماه بکشم تنها یی رو تنها می زارم حتی سکوت و پر از فریاد می کنم و دیگه از کوچه پس کوچه های خاطراتم عبور نمی کنم می خوام دست نوازش به احساساتم بکشم می خوام قلبم و در آغوش بگیرم نگاه پر از حسرتم و بوسه بزنم تا شاید لحظه ی تلخ بی وفایی رو از یادم ببرن آره...می خوام فراموشت کنم اما.............من که بی وفایی بلد نیستم دلخوری ها: فقط اعصاب منو خورد میکنه نه اعصاب کسی که منو دلخور کرده پس: خودتو دلخور نکن نذار کسی آرامشتو ازت بگیره امشب: 1 دقیقه بیشتر وقت داری که دلخوری هارو واسه همیشه از قلبت بریزی بیرون پس: زود باش دوست من یلداتون مبارک هندونه هاتون خوشمزه آجیلاتون شورمزه اناراتون ترش مزه شادی هاتون بامزه زندگیتون پر مزه غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد بـه خـدا نـمــیـری از یاد گفتن آروم آروم برو بالا ممکنه بخوری زمین گوش نکردم خواستم اولین کسی باشم که پله هارو ۱۰تا۱۰ می ره بالا! دوست داشتم هر چی سریعتر به اون بالاها برسم آخه نردبونش خیلی بلند بود وقتی ۱ پله به اخرین پلش مونده بود با کله افتادم پایین! یه نگاه به دورو برم انداختم دیدم دیگه کسی نیست که دستمو بگیره و بلندم کنه من موندم و یه نردبون شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی مریم حیدرزاده من نوشتم از قسمت اون نوشته سرگرمه من نوشتم از دردم از شبای بی خوابی اون نوشته از عشقو لحظه های بی تابی من نوشتم از تقدیر خیلی وقته مأیوسم اون نوشته اشکاتو دونه دونه می بوسم من نوشتم از بازی از یه بازی ساده اون نوشته آروم باش حلقه ام فرستاده من نوشتم از غصه تر شدم مث بارون اون نوشته صبرت کو؟ صبر لیلی و مجنون من نوشتم از ترسم از وفا که کمیابه اون نوشته از دوریم شب با گریه می خوابه من نوشتم از این شهر از غماش که پررنگه اون نوشته از دوریم بدجوری دلش تنگه من نوشتم از عشقم که براش نهایت نیست اون نوشته که بشمار مختصر فقط تا بیست من شمردمو اون داشت به لبام نگاه می کرد پشت پنجره آروم داشت منو صدا می کرد حرفامون یه جور نامس با جوابای ساده خوش به حال اون که زود نامشو جواب داده گرد خستگی ها رو از رو گونه هاش چیدم گریه هامو بوسیدو گونه هاشو بوسیدم زیر سایه ی این شوق من نوشتمو اون خوند من شکفتمو اون گفت من نشستمو اون موند زندگی یه بازی بود ما یه مهره از شطرنج وعده مون بازم پاییز ساعت همیشه پنج مریم حیدر زاده يه كلاغ پير خسته روی اين شاخه نشسته اگه یه روزی فکرکردی نبودن کسی بهترازبودنشه چشماتو ببند....... اون لحظه هایی رو که کنارت نباشه به یاد بیار........ اگه چشمات پر ازاشک شدو گونه هات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوزم که هنوزه دوستش داری پس تنهاش نذار.....هرگز.... «فردا مرا چوقصه فراموش می کنی» چون سنگ ها صدای مراگوش میکنی سنگی ونا شنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری وخواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است با برگ های مرده هم آغوش میکنی گمراه تراز روح شرابی ودیده را در شعله می نشانی ومدهوش میکنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی تودرهء بنفش غروبی که روز را بر سینه می فشاری وخاموش میکنی در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی فروغ فرخزاد بغض يااگر يك روزدستان تو هم،گرمی احساس دستی را ميان خود نديد امشب از آسمان دیدهء تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سفید کاغذها پنجه هایت جرقه میکارد شعر دیوانهء تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغازدوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگربه پایان راه نیندیشیدم که همین دوست داشتن زیباست ازسیاهی چرا حذر کردن شب پرازقطره های الماس است آنچه از شب بجای میماند عطرسکرآورگل یاس است آه بگذارگم شوم درتو کس نیابد زمن نشانهء من روح سوزان آه مرطوبت بوزد برتن ترانهء من آه بگذارزین دریچهء باز خفته درپرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم ازحصاردنیاها دانی اززندگی چه میخواهم من توباشم تو پای تاسرتو زندگی گرهزارباره بود باردیگرتو باردیگرتو آنچه درمن نهفته دریائیست کی توان نهفتنم باشد باتو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد بسکه لبریز ازتو میخواهم بدوم درمیان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بسکه لبریز ازتو میخواهم چون غباری زخود فروریزم زیرپای توسرنهم آرام به سبک سایهء توآویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگربه پایان راه نیندیشیدم که همین دوست داشتن زیباست فروغ فرخ زاد اگر قلبت پر از نور است اگر چشمت به جز چشمم به روي هركسي كور است اگر چون خستگان گشتي اگر با حرفهايم خسته ات كردم اگر بي ميل بودي و به خود وابسته ات كردم گناهم را ببخش!!!!! اگر روزي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا روزي به خودخواهي فقط خود را پسنديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه كردي اگر بد بودم وهرگز به روي من نياوردي گر براي ديگران سبزو براي تو خزان بودم گناهم را ببخش!!!!!

ولی نمی تونم جواب کامنتاتونو بدم

![]()

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !


تورا با لهجه ی گل های نيلوفرصدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستوجوی نقره ای
در كوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی كه در تنهايی ام روييد
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنّای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی ازتنهايی و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعداز عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكی از جنس غروب
ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شايد خطا كردم
وتو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمي دانم كجا تا كی براي چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك برداشت
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
وبعداز رفتنت آسمان چشم هايم غرق باران بود
وبعداز رفتنت انگاركسی حس كرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد
و بعداز رفتنت دريا چه بغضی كرد
كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
ومن با آنكه می دانم تو هرگز ياد من را
با عبور خود نخواهی بُرد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يك دل
ميان غصه ای از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت
دعا كردم !
يه سياه زشت بی كس يه كلاغ دل شكسته
نه قراری واسه موندن نه اميدی واسه پرواز
نه لبايی كه بخونن نه صدايی واسه آواز
همه ی عمر درازش توی اين سياهی بوده
هيچكسی برای قلبش حرف عشقی نسروده
خيلی وقت پيش همه عمرش يه كبوتر سفيد بود
اونی كه برای قلبش بهترين نور اميد بود
چه شبايی كه به يادش تا سحر ستاره ميشمرد
صبح كه ميشد واسه عشقش يه بغل ترانه ميخوند
اما آخه كی شنيده كه كلاغ آواز بخونه
يه كبوتر نميتونه عاشق كلاغ بمونه
تااينكه يه روز پاييز كبوتر حرف سفر زد
گريه ی كلاغ و نشنيد توی آسمونا پر زد
حالا اين كلاغ خسته مونده با يه عالمه درد
تو صداش هيچی نمونده حتی گريه حتی فرياد
اما تو شباش دوباره سفره ی ترانه بازه
تا نفس داره ميتونه به ترانه دل ببازه
تموم خاطره هاشو به ترانه ها سپرده
اما با صدای زشتش دل هيچكس و نبرده

پای احساست اگربرسنگ خورد
روزگاری بعد ازاين،گراشك رادر گوشهء چشم غريبی يافتی
عابری را ديدی و نشناختی
يادی از اين عاشق افسرده كن
گر شبی تنها شدی
در خلوت گريه ات محيا شد فرصتی
ليكن اشكی گونه ات را تر نكرد
درد خود را با خدا گفتی ولی باور نكرد
بعد من روزی اگر تنها شدی
ياد كن از من كه ديگر نيستم......


